تبليغاتX
ورق پاره های اینترنتی
پرورده عشق شد سرشتم..........بی عشق مباد سرنوشتم
 گذر
امروز صبح از مترو که پیاده شدم و پا روی پله برقی گذاشتم پیرمردی با کت و شلوار شیک و صورت تراشیده و در مجموع با ظاهری آراسته کنار دست من سوار پله شد. دستش را در حالی که مشت بود و انگار چیزی در مشت داشت جلو آورد گفت:

- سلام پسرم

+سلام پدر جان . جانم!

- پسرم دستتو جلو میاری؟

دستمو که بردم جلو یک سکه ۵ ریالی گذاشت کف دستم.

- پسرم تبرک مکه ست .

+ زنده باشی پدر جان اما مگه شما منو میشناسی؟

- پسرم تو این دنیا آشنایی آدما بیشتر از این نیست. سلام-خداحافظ . بقیه دیگه خیالات ماست.

بعد رو کرد به جوانی که روی پله بالایی استاده بود و با دست به شانه جوان زد.

- سلام پسرم دستستو میاری جلو....

از محوطه مترو که خارج شدم در حالی که سکه کوچک مسی رنگو بین انگشتام میچرخوندم با خودم فکر میکردم با اینکه من به تبرک اشیا اعتقادی ندارم اما این سکه ۵ ریالی را همیشه نگه میدارم چون منو همیشه یاد پیر مردی میندازه که آشناییم با او یک سلام-خداحافظ و خالی از دیگر توهمات بود. یادم بماند که انسان در این جهان توریستیه که فرصت زیادی برای دیدن زیباییها نداره و نفعی از این سفر گردشی به جز لذت درک زیباییهای حقیقی با خود نمیبره. شاید این پیر مرد نشانه ای بود برای من تا راهنمایی باشه برای موضوعی که این روزها ذهنمو مشغول کرده !

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن        منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات       بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست           به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

به می پرستی ازان نقش خود زدم بر آب     که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ         که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن

 

|+| نوشته شده توسط آرش در یکشنبه دوم تیر 1387 | موضوع: |
 
 
بالا