دیشب دلم بد گرفته بود.همین طور که دراز کشیده بودم به "نوای همایون" استاد "صالح عظیمی" گوش می دادم.یکی از تصنیفها آلبوم با این مطلع شروع میشد:
چه شبیست یا رب امشب که ز پی سحر ندارد...
دل گرفته من با این مطلع و حال و هوای دستکاه همایون همراه شد و این چند بیت به ذهنم رسید که مرتکب این شبه شعر شدم.البته بیت اول همانطور که گفتم از من نیست و هر چه جستجو کردم شاعرش را نیافتم.
چه شب است یا رب امشب که ز پی سحر ندارد
من و این همه دعاها که یکی اثر ندارد
همه عمر جهد کردم که جمال یار ببینم
چه ثمر که چشم خونبار ز سرشک بصر ندارد
به نسیم گفتم ای دوست خبرش به من بیاور
به غمم نسیم خندید که نگار خبر ندارد
همه روی او بهاری همه جان من کویر است
چه امید که این بهاران به کویر گذر ندارد
من و این همه گدایی به درش ولی چه حاصل
که شه نشسته بر دل به گدا نظر ندارد
نگهش به جانم آتش زد و دل بهای خون کرد
به فدای چشم مستش نگهش بها ندارد
همه آرزویم آن است که شبی کنارش آرم
چه کنم که شب گرفتست و سر کنار ندارد
به هوا خواهی او دل من به چشم من گفت
تو مبند نگه ز رویش که نگه گنه ندارد
سر من به خاک تربت دل من به سوی جام است
که به غیر شیخ جامی مددی دگر ندارد
نیمه شب ۲۷ خرداد ۸۷
|
+| نوشته شده توسط آرش در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 | موضوع: |